ده اشکال علامه طباطبایی بر این اعتقاد باطل مسیحیان


وجه اول اینکه نهی خدای تعالی(دربهشت صادرشده بود و بهشت دار تکلیف و امر و نهی مولوی نیست، در نتیجه نهیی)ارشادی بود که در آن صلاح حال شخص نهی شده، در نظر گرفته می شود و نهی کننده می خواهد او را به سوی آنچه مصلحتش در آن است ارشاد کند و نواهی و نیز اوامری که از این قبیل باشند، نه بر امتثالش ثوابی مترتب می شود ونه بر مخالفتش عقابی، عینا مانند بکن ونکن هائی است که شخص طرف مشورت ما به ما می گوید، و یابکن و نکن هائی که طبیب به بیمارش می گویدتنها چیزی که بر اینگونه بکن، نکن ها مترتب می شود همان رشد و مصلحتی است که طرف مشورت و یا طبیب دربکن هایش درنظر گرفته و همان مفسده و ضررهائی است که درنکن هایش پیش بینی کرده است، آدم ابوالبشرنیز با مخالفتش از دستور ارشادی الهی جزبیرون شدن از بهشت و از دست دادن راحتی و قرب حق تعالی، و سرور رضای اوچیزی دامنگیرش نشد و به هیچ وجه دچار عقوبت خدا نگشت، برای اینکه امر مولوی خدا را نافرمانی نکرد، تا نتیجه اش عقاب باشد.
وجه دوم اینکه آدم (ع ) پیغمبر بود و قرآن کریم ساحت پیغمبران را منزه و نفوس شریفه آنان را مبرای از ارتکاب گناه و فسق از امر خدای سبحان می داند، برهان عقلی هم مؤیداین نظریه است.

۲- دوم اینکه گفتند: به خاطرگناهی که آدم کرد گنهکاری لازمه او و ذریه او شد.
قرآن این را نیز رد نموده می فرماید: « ثم اجتبیه ربه فتاب علیه وهدی » ( سوره طه، آیه ۱۲۲)، بعد ازخوردن از آن درخت و بیرون شدن از بهشت خدای تعالی او را برگزید و نظر رحمت خود را به اوبرگردانید. و نیزمی فرماید: فتلقی آدم من ربه کلمات فتاب علیه انه هو التواب الرحیم» ترجمه: آدم از پروردگارش کلماتی گرفت و در نتیجه نظر رحمتش را به سوی او برگردانید که او بسیارتوبه پذیر، و مهربان است( سوره بقره، آیه ۳۷) اعتبار عقلی هم مؤید این معنا یعنی آمرزش گناهان است، بلکه نه تنها مؤید است، بیانگرنیز هست، برای اینکه تبعات گناه و آثار شوم آن امری است که هر چند از نظر عقل لازم الاجتناب اعتبار شده و موالی عرفی هم اجتناب از آن و از مخالفت و تمرد را لازم می داند، چون اگر پای کتک و عقوبت متخلف، و پاداش فرمانبر در کارنباشد، امر تکلیف و مولویت پا نمی گیرد و هیچ امر و نهیی امتثال نمی شود، و عقل و همچنین موالی عرفی این را هم معتبر می دانند و از شؤون مولویت می شمارند که مولی دست و بالش در دائره مولویت باز باشد، هر جا مقتضی بداند عقوبت را بر مجرمین و پاداش را برای فرمانبران گسترش داده و هر جا صلاح بداند از خطای خطاکاران و معصیت عاصیان چشم بپوشد و با ایشان به عفو و مغفرت معامله کند، چون همه اینها از شؤون مولویت و حکومت است و حسن این عمل یعنی عفو موالی و صاحبان سطوت فی الجمله جای تردید نیست و عقلای از انسان ها هم تا به امروز آن را بکار بسته اند، پس اینکه مسیحیان گفتند: گناه آدم لازمه ذریه او شد، سخن درستی نیست، چون اگر چنین بود در بشرهیچ موردی برای اصل عفو و مغفرت وجود نمی داشت، چون مغفرت و عفو برای محو خطا و باطل نمودن اثر گناه است و با این فرض که خطیئه لازم لا ینفک بشر باشد، دیگر موضوعی برای عفو و مغفرت باقی نمی ماند، با اینکه وحی الهی چه قرآن کریم و چه کتب عهدین پراست از داستان عفو و مغفرت، حتی خود این کلامی که آورده شد، خالی از عفو و مغفرت نبود. و سخن کوتاه اینکه این ادعای مسیحیت مبنی بر اینکه گناهی از گناهان یا خطائی ازخطاها، همین که از کسی سر زد لازم لاینفک او می شود و دیگر نه قابل مغفرت است و نه حتی توبه و ندامت و رجوع به خدا آن را پاک می کند، ادعائی است که عقل سلیم و طبع مستقیم آن را نمی پذیرد.
c مسیحی، ده اشکال به آنها وارد است: ۱- اول اینکه گفتند: حضرت آدم باخوردن از آن درخت خدا را معصیت کرد و قرآن کریم این سخن را به دو وجه رد می کند:

۳- اشکال سومی که به گفتار آنان وارد است این است که گفتند: خطیئه آدم همانطور که ملازم آدم شد ملازم ذریه او نیز شد و تا قیامت ذریه او را خطاکار کرد، و این گفتارمستلزم آن است که تبعه آن خطیئه و آثار سوئش هم گریبان ذریه اش را بگیرد و به طور کلی گناه هر انسانی گناه دیگران هم شمرده شود و آثار سوء هر گناهی گریبان افراد دیگر را که آن گناه را نکرده اند بگیرد و این معنا، هم از نظر عقل نادرست است و هم قرآن کریم آن را رد می کند. بله در قرآن این معنا آمده است که اگر یک فرد از انسان عمل زشتی را مرتکب شود ودیگران به آن راضی باشند، هر چند خودشان مرتکب نشده باشند مورد مؤاخذه قرار می گیرند، لیکن این مساله غیر مساله مورد بحث است، مساله مورد بحث این است که یک انسان خطائی مرتکب شده و خطای او خطای تمامی ذریه او و اثر سوئش گریبان ذریه او را تا قیامت بگیرد، چه اینکه ذریه او به خطای او رضایت داده باشند و چه نداده باشند، که گفتیم به هیچ وجه درست نیست و معنا ندارد آدم ابو البشر خطائی کرده باشد، افراد بی گناه و معصومی هم که درذریه او هستند به آتش گناه او بسوزند و قرآن کریم در آیه: « الا تزر وازره وزر اخری » ترجمه: که هیچ کس بار گناه دیگرى را برنمى دارد (سوره نجم، آیه ۳۸) و آیه شریفه: « و ان لیس للانسان الا ما سعی » ترجمه: و این که براى انسان جز آنچه تلاش کرده نیست (سوره نجم، آیه ۳۹)، آن را رد می کند، عقل سلیم هم با آن سازگارنیست، زیرا مؤاخذه بی گناه به جرم گنهکار دیگر قبیح است و عقل آن را رد می کند.

۴- اشکال چهارم اینکه اساس گفتار مسیحیت بر این است که اثر تمامی خطاها و گناهان هلاکت ابدی است و هیچ فرقی در کوچکی و بزرگی گناه نیست و لازمه این سخن آن است که اصولا گناه کوچک و صغیره ای وجود نداشته، هر گناهی هر قدر هم که ناچیز باشد کبیره و مهلکه به حساب آید و این از نظر تعلیمات قرآنی درست نیست، چون از نظر قرآن کریم خطاها و معصیت ها مختلفند، بعضی کبیره و بعضی صغیره، بعضی مشمول مغفرت و بعضی غیرقابل آمرزشند، مانند شرک که بدون توبه آمرزیده نمی شود وخدای تعالی درباره این دو نوع گناه فرموده: « ان تجتنبوا کبائر ماتنهون عنه، نکفر عنکم سیئاتکم» ترجمه: اگر از گناهان کبیره ای که از آن نهی شده اید، اجتناب کنید بدیهایتان را می آمرزیم(سوره نساء، آیه ۳۱ )، « ان الله لا یغفران یشرک به و یغفر مادون ذلک لمن یشاء » ترجمه: خدا این گناه را که به او شرک بورزید نمی آمرزدو گناهان سبک تر از آن را برای هر که بخواهدمی آمرزد)سوره نساء، آیه ۴۸(. پس خدای تعالی محرماتی را که از آن نهی فرموده دو قسم کرده، یکی گناهان کبیره و یکی دیگر گناهانی که در مقابل آن قرار دارند و قهرا صغیره خواهند بود ونیز بعضی را قابل آمرزش و بعضی دیگر را غیر قابل آمرزش دانسته، پس به هر حال گناهان(ازنظر زشتی و فساد) مختلفند و چنین نیست که تمامی گناهان باعث خلود در آتش و هلاکت ابدی گردد. علاوه بر نظریه قرآن کریم، عقل نیز نمی پذیرد که تمامی گناهان را در یک ردیف قراردهد، به طوری که در نظر او فرقی میانیک سیلی زدنو بینکشتننباشد و نگاه به زن مردم، با زنای با او یکسان باشد و همچنین(خوردن یک ریال مال مردی توانگر با خوردن تمامی اموال یتیمی بی سرپرست در نظرش یکسان باشد)و عقلای از انسان ها در تمامی ادوار هیچ گناهی را در جای گناه دیگر ننهاده اند و برای هر معصیتی تبعه و اثر خاصی و سرزنش و عقاب معینی قائلند و با این اختلاف چشمگیری که در مراتب گناه هست، چگونه می توان حکم یک کاسه و کلی در باره آن کرد و با فرض اختلاف مراتب آن، عقل حکم می کند به اینکه: مراتب مختلف عذاب را بین آنها توزیع کرد یعنی عذاب جاودانی و هلاک ابدی را کیفر بزرگترین گناه از قبیل شرک به خدادانست و عذاب های کمتر را کیفر گناهان کوچکتر دانست همانطورکه قرآن چنین کرده و معلوم است که خوردن ازدرخت بهشتی به فرض اینکه حکم ارشادی نبوده باشد بلکه حکم شرعی بوده باشد، مخالفتش به پایه کفر به خدای عظیم و گناهانی نظیر آن نمی رسد، پس این درست نیست که مخالفت چنان نهی را باعث عذاب دائمی بدانیم.

۵- اشکال پنجم که به حرف مسیحیان وارد است این است که گفتند: بین صفت رحمت خدا وعدالت او تزاحم به وجود آمد، آنگاه برای رفع این تزاحم عیسی نازل شد وسپس صعود کرد، اگر کسی در این کلام و در لوازم آندقت کند می فهمد که خدای تعالی از دیدگاه مسیحیان هر چند موجودی است آفریننده که خلقت این عالم با همه اجزایش مستند به او است، لیکن خدائی است که هر کاری که می خواهد بکند علم ذاتیش را بکار گرفته، (عینا، مانند ما انسان ها) فکر می کند که این کار رابکندو یا نکند، هر یک از این دو طرف به نظرش چربید آن را اختیار می کند و چربیدن آن به این معنا است که با مصالحی که در نظر دارد مطابق باشد، همانطور که ما در هر کاری مصالح و مفاسدش را سبک و سنگین می کنیم، اگر مصالح آن بر مفاسدش چربید انجام می دهیم و لازمه این سخن این است که خدای تعالی هم مثل ما انسان ها در تطبیق عمل خود با مصالح ومفاسد احیانا اشتباه کند و در نتیجه پشیمان شود، همچنانکه در اصحاح ششم از سفر تکوین ازتورات آمده: که خدا از اینکه فرزندان آدم را در زمین خلق کرد خوشش نیامد و چه بسا در اینکه آیا این عمل را انجام بدهد یا نه فکرش به جائی نرسد و نتواند مصلحتش را تشخیص دهد و ای بسافکر او(به خاطر اشتغال به چیزهای دیگر)به فلان مساله متوجه نگشته، درباره آن جاهل باشد. و سخن کوتاه اینکه خدای تعالی از نظر مسیحیت در افعال و اوصافش عینا مانند یک انسان است که هر چه می کند با فکر و مصلحت اندیشی می کند و همه همش در این است که عمل خود را با مصلحت وفق دهد، پس او نیز مانند ما انسان ها محکوم به حکم مصالح و مقهور به این است که عمل را در این چهارچوب انجام دهد(ومعلوم است که چنین کسی از ناحیه خارج از ذات خود محکوم به این احکام شده)، در نتیجه ممکن است از ناحیه خارج به صلاح و مصلحتش هدایت بشود و ممکن است نشود و در نتیجه گمراه گردد و دچار اشتباه و غفلت شود، و چه بسا که چیزی را بداند و چه بسا نداند، چه بسا بر آن عامل خارجی غالب شود و چه بسا اوبر وی غالب گردد، پس قدرت چنین خدائی محدود است، هم چنانکه عملش محدود است و وقتی این حالتهای مختلف بر خدا جائز باشد، سایر عوارض که بر یک فاعل صاحب فکر واراده طاری می شود بر او نیز طاری شود، یعنی خوشحال شود و اندوهگین گردد و خود را بستاید وملامت کند، شرمسار شود و سرفراز گردد و احوالی دیگر از این قبیل و کسی که چنین وضعی دارد موجودی مادی و جسمانی و داخل در محدوده ناموس حرکت و تغییر و استکمال خواهد بودو کسی که اینطور باشد ممکن الوجود و مخلوق است، البته نه مخلوقی فوق العاده، بلکه یک انسان معمولی خواهد بود، نه واجب الوجودی که خالق هر چیز است.

اگر به کتب عهدین مراجعه شود، دیده می شود که صریحا در باره خدای تعالی آمده که خدا را جسم و متصف به همه اوصاف جسمانی و مخصوصا صفات انسان می داند. و قرآن مجید در همه این معانی که ذکر شد خدای تعالی را منزه از این اوهام خرافی می داند از آن جمله می فرماید: «سبحان الله عما یصفون» ترجمه: منزه است خدا از آنچه در باره اش می گویند( سوره صافات، آیه ۱۵۹) و براهین عقلی و قطعی هم قائم است بر اینکه خدای تعالی ذاتی است مجمع تمامی صفات کمال، پس او تنها وجود دارد و بس و وجودش هیچ شائبه ای از عدم ندارد و او تنها قدرت دارد و قدرتش مطلقه است بدون اینکه مشوب به عجز باشد و او تنها علم دارد، آن هم علم مطلق، بدون اینکه علمش آمیخته با جهل و یادر معرض زوال باشد او همه اش حیات است، آن هم حیات مطلقه، بدون اینکه مرگ و فنا دراو ممکن باشد و وقتی خدای تعالی به حکم براهین قطعی عقلی، چنین خدائی است، دیگردگرگونگی در او راه ندارد، نه در وجودش و نه در علمش و نه در قدرتش و نه در حیاتش. در نتیجه چنین خدائی جسم و جسمانی نبوده، چون اجسام و جسمانیات از هر جهت دراحاطه دگرگونگی و تحولند، و در معرض امکانات(بشود یا نشودها)و احتیاجاتندو وقتی خدای تعالی جسم و جسمانی نبود، در معرض حالات مختلف و عوارض متنوع قرار نمی گیرد، غفلت وسهوو اشتباه، پشیمانی و سرگردانی، تاثر، شرمساری و خواری و کوچکی و کست خوردن و امثال اینها در ساحت مقدس او محال است.

۶- اشکال ششم اینکه گفتند: خدا پسرش مسیح را فرستاد و دستور داد در یکی ازرحم ها حلول کند، تا به صورت انسانی از آن رحم متولد گردد، در حالی که خدا هم باشد!
و این همان سخن غیر معقولی است که قرآن کریم برای ابطال آن قیام نموده است. ومعلوم است که عقل سلیم هم نمی تواند آن را بپذیرد، برای اینکه اگر در اوصافی که باید به حکم عقل واجب الوجود را متصف به آن بدانیم دقت شود از قبیل ثبات سرمدی و عدم دگرگونی و عدم محدودیت وجود و احاطه به هر چیز و نزاهت از گنجیدن در زمان و مکان و آثاراین دو، و نیز اگردر تکون انسان از آن لحظه ای که نطفه ای در رحم بوده تا وقتی که به صورت جنین درمی آید چه اینکه این تکون راطبق نظریه ملکانیان تفسیر کنیم و چه طبق نظریه نسطوریان و چه یعقوبیان و چه غیر ایشان نمی توانیم او را اله یعنی موجودی مجرد بدانیم، چون بین یک موجود جسمانی که همه اوصاف جسمیت و آثارآن را داردو بین موجودی که جسمیت ندارد و هیچ یک از اوصاف جسمیت از قبیل زمان و مکان و حرکت و غیر ذلک دراو نیست، نسبتی وجود ندارد، و چگونه ممکن است بین آن دو اتحاد برقرار شود، حال این اتحاد به هر وجهی که تصور شود؟وهمین منطبق نشدن این قول با احکام ضروریه عقلی، باعث شده که پولس و سایر رؤسای قدیسین علیه فلسفه و مباحث عقلی قیام نموده، احکام آن را تقبیح کنند. پولس می گوید: من این را نوشتم تا حکمت حکما را قاطعانه سرکوب نموده، فهم فقها را تخطئه نمایم، حکیم کجا و نویسنده کجا و کنکاشگر این روزگار کجا وتعمق و دقت در معارف دینی ما کجا؟مگر نبود که خدا حکمت این عالم را تعمیق فرمود - تا آنجا که می گوید - اگر یهودجرات دارد سخن از معجزه کند و از ما معجزه بخواهد و اگر یونانیان جرات دارند دم از حکمت بزنند ما بانگ برمی آوریم که اینک مسیح مصلوب معجزه و حکمت است. و نظیر این کلمات در کلام وی و کلمات غیر او بسیار است و هیچ وجهی جز سیاست نشر و تبلیغات ندارد. و از آنچه گذشت اشکالی که به قسمت دیگر سخنان مسیحیت وارد است روشن می شود و آن قسمت این است که گفتند: خدا معصوم از گناهان و خطایا است، و اشکالش این است که خدائی که اینان تصور کرده اند، دارای عصمت نیست، برای اینکه عصمت بر دومعنا است که یکی در مورد او تصور ندارد، و دیگری را هم ندارد، پس اصلا عصمت ندارد، اماآن عصمتی که در او تصور ندارد، عصمت از تمرد و نافرمانی خالق است که مسیحیت قائل به خالقی برای خدا نیستند، و اما عصمتی که در او تصور می شود ولی مسیحیت آن را برای خداقائل نیستند، عصمت از اشتباه و خطای در فکر است که خواننده عزیز توجه کرد که صریحا خدارا اشتباه کار معرفی کردند، پس خدای مسیحیت به طور کلی عصمت ندارد.

۷- اشکال هفتم به این قسمت از گفتار آنان وارد است که گفتند: بعد از آنکه خدای پسر به صورت فردی از انسان جلوه کرد و با مردم به معاشرت پرداخت، آنهم همانندمعاشرت یک انسان معمولی با سایر انسان ها، تا آنکه در آخر خود را مسخر دشمنان کرد، وجه نادرستی این سخن آن است که بنا به این گفتار واجب الوجود صفات ممکنات را به خود گرفته و در عین اینکه واجب الوجود است ممکن الوجودهم شده، در عین اینکه خدا است انسان هم شده و خلاصه کلام اینکه از نظر آقایان واجب الوجود می تواند خلقی از مخلوقات خود شود، یعنی به حقیقت و واقعیت نوعی از این انواع خارجی متصف گردد، مثلا روزی انسانی از انسان هاشود وروزی دیگر اسب، و روزی مرغ و روز دیگر حشره، و وقتی دیگر چیزی دیگر شود و حتی از نظرایشان خدا می توانددر عین اینکه یک چیز است، چند چیز باشد، هم خدا باشد و هم انسان و هم اسب و هم حشره!!!. و همچنین هر رقم عمل که از اعمال موجودات فرض شود از اوبه تنهائی صادر شود، برای اینکه وقتی بتواند به صورت همه موجودات جلوه کند، باید همه اعمال مخصوص موجودات را هم بکند، در نتیجه بتواند اعمالی متقابل از قبیل عدل و ظلم را انجام داده و به صفاتی متقابل از قبیل علم و جهل، قدرت و عجز، حیات و ممات، غنی و فقر و… متصف شود و خدای ملک حق بزرگتر از اینها است.

۸- اشکال هشتم به این قسمت از گفتارشان وارد است که گفتند:خدا چوبه دارو لعنت دشمنان را به خود خرید، برای اینکه شخص به دار آویخته شده ملعون است، اشکال ما این است که منظورشان از این سخن چیست؟و چگونه خدا لعنت را تحمل کرد؟و منظوراز این لعنت چیست؟آیا همین لعنتی است که اهل عرف و لغت از این کلمه می فهمند؟یعنی دور کردن از رحمت و کرامت؟و یا معنائی دیگر است؟ اگر منظور همان معنای معروف باشد که ما واهل لغت از این کلمه می فهمیم می پرسیم چگونه ممکن است کسی که خودش خدا است خود را از رحمت خود دورکند؟و یا دیگران او را از رحمت خود او دور سازند؟و مگر رحمت غیر از فیض وجودی و موهبت نعمت و اختصاص به مزایای هستی چیز دیگری است؟اگر این باشد پس برگشت معنای لعنت و دور کردن به فقر مالی و نداشتن جاه و امثال اینها دردنیا و یاآخرت و یا هر دو خواهد بود، و اینجا است که می پرسیم معنای لعنت کردن به خدای تعالی و تقدس به هروجهی که تصورش کرده باشند غیر قابل تصور است و مسیحیت باید آن را برای ماتصویر کنند و بگویند که چگونه خدائی که غنی بالذات است در اثر لعنت مخلوقش محتاج می شود، با اینکه غنای بالذات باب هر فقری را سد می کند؟. و اما تعلیم قرآنی بر خلاف این تعلیم عجیب و غریب به تمام معنای کلمه است، قرآن کریم می فرماید: «یا ایها الناس انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی » ترجمه: هان ای مردم شما همه محتاجید به خدا، و تنها خدا است که به کسی نیازمند نیست (سوره فاطر، آیه ۱۵) و قرآن کریم خدای را به اسمهائی یاد می کند و به صفاتی متصف می داند که با آن اسماء و صفات، دیگر محال است در معرض فقر و فاقه، حاجت و نقص، نداشتن و عدم، بدی و زشتی، ذلت در برابر کسی و خوار در نزد خودش قرار گیرد و خلاصه اینکه ساحت قدس و کبریائیش منزه از اینها است.

۹- اشکال نهم به این قسمت از گفتار آنان وارد است که گفتند: عیسی کفاره گناهان مؤمنین و بلکه کفاره تمام خطاهای عالم است و آن این است که از این کلام بر می آید مسیحیان اصلا معنای حقیقی گناه و خطا را نفهمیده اند و هنوز درک نکرده اند که چگونه گناهان، عقاب اخروی را درپی می آورند و این عقاب را چگونه محقق می سازند و حقیقت ارتباط بین این گناهان و خطاها و بین تشریع را نشناخته اندو از موقف تشریع در برقرار نمودن این رابطه، آن تصور درستی را که قرآن کریم با بیان و تعلیم خود تصویر نموده، ندارند. احکام و قوانینی که مخالفت و تمرد و در آخر گناه و خطیئه در آن واقع می شود، اموری وضعی و اعتباری است که منظور از وضع و اعتبار آن این است که مصالح مجتمع انسانی با عمل به آن احکام و مراقبت آن دستورات حفظ شود و عقابی که بر مخالفت آن مترتب می شود تبعات سوئی است که آن را وضع نموده، اعتبار کردند تا بتواند انسان های مکلف را از هوس معصیت و تمرد از اطاعت منصرف سازد، این حال قوانینی است که عقلا برای نظام دادن به مجتمع انسانی وضع می کنند. ولی تعلیم قرآن در این باره قدمی فراتر نهاده، و آن این است که منقاد شدن انسان در برابر قوانینی که برایش از ناحیه خدا تشریع شده را باعث آن می داند که دل آدمی آماده اتصاف به صفات فاضله و حمیده گردد، همچنانکه سرکشی کردنش از آن قوانین را باعث آن می داند که دلش برای پذیرش صفات رذیله و خسیسه و خبیثه آماده شود و درنتیجه آن آمادگی است که نعمتی اخروی برایش آماده می شود و در اثراین آمادگی است که زمینه عذاب و نقمتی اخروی برایش فراهم می گردد، چون بهشت و دوزخ آخرت تمثل یافته همان فضائل و رذائل است و حقیقت بهشت و دوزخ هم همانا قرب آدمی به خدا و دوریش از خدا است، پس حسنات و سیئات متکی به مصالح و مفاسد واقعی و حقیقی است و منتهی به اموری است که نظامی حقیقی دارد، نه چون قوانین عقلا که صرف اعتباراست. این نیز واضح است که تشریع الهی تنها برای نظام بخشیدن به جوامع بشری نیست بلکه برای تکمیل خلقت بشر است، می خواهد با این هدایت تشریعی هدایت تکوینی را تقویت نموده، مخلوق را به آن هدفی که در خلقت او است برساند، و به عبارتی دیگر می خواهد هر نوع از انواع موجودات را به کمال وجود و هدف ذاتش برساند و یکی از کمالات وجودی انسان داشتن نظام صالح در زندگی دنیاو یکی دیگر داشتن حیات سعیده در آخرت است و راه تامین این دو سعادت، دینی است که متکفل قوانینی شایسته برای اصلاح اجتماع و نیز مشتمل بر جهاتی از تقرب به خدا به نام عبادات باشد تا انسان ها بدان ها عمل کنند، هم معاششان نظم پیداکند و هم جانشان نورانی و مهذب گردد و در نتیجه با جانی نورانی و مهذب و عملی صالح، شایسته کرامت الهی در دار آخرت شوند این است حقیقت امر. پس انسان به خدای سبحان قربی و بعدی داردو ملاک در سعادت و شقاوت دائمیش و معیار در صلاحیت و فساد اجتماعش همین قرب و بعد است و دین تنهاعامل برای ایجاد این قرب و بعد است و همه این مطالب اموری است حقیقی نه اینکه اساسش لغو و خرافه بوده باشد. و اگر فرض کنیم ارتکاب یک معصیت، مثلا خوردن از درخت بهشتی با وجود نهی ازآن باعث هلاکت دائمی او و بلکه هلاکت دائمی همه فرزندانش تا روز قیامت شودو علاوه بر این وسیله ای هم برای نجات از این هلاکت و این دلواپسی نباشد، مگر فداء شدن مسیح، پس تشریع ادیان قبل از مسیح و یا مسیح و بعد از مسیح چه فائده ای می تواند داشته باشد؟!.

چون وقتی فرض کردیم که هلاکت دائمی و عقاب اخروی از جهت صدور آن معصیت، حتمی است، دیگر نه عملی می تواند انسان را از آن هلاکت و یا به عبارت دیگر ازگناه حفظکند و نه توبه ای تنها و تنها راه علاج فداء است و بس، و با این فرض دیگر تشریع شرایع و انزال کتب و ارسال رسل از ناحیه خدای تعالی هیچ معنای متصوری ندارد و آنچه تاکنون وعده و وعیدو انذار و تبشیر از ناحیه خدای تعالی رسیده، خالی از وجه صحت خواهد بود، چون با حتمی بودن فساد و وجوب عذاب این وعده و وعیدها چه چیزی را اصلاح می کنند؟. لازمه قول به هلاکت دائمی فرزندان آدم و انحصار راه نجات آنان در فدا شدن عیسی(ع)، و لغو و عبث بودن تشریع تمام ادیان است. از این هم که بگذریم آقای پولس و امثال او در باره هزاران هزار انسان که در امت های گذشته و قبل از فداء شدن مسیح که با عمل به شرایع زمان خود به کمال رسیدند و حداقل در باره انبیاء و ربانیین از امت های گذشته از قبیل ابراهیم و موسی (ع) و امثال ایشان چه می گویند؟آیا به نظر آنان این بزرگان نیز با حالت شقاوت و گمراهی از دنیا رفتند و یا به کمال و سعادت خود رسیدند؟و در عالم بعد از مرگ و در قیامت چه وضعی دارند؟آیا عقاب و هلاکت در انتظارشان است و یا ثواب و حیات سعیده؟چگونه می توانند بگویند: ارسال رسلو انزال کتب هیچ اثری ندارد و دردی را دوا نمی کند، با اینکه مسیح تصریح کرده به اینکه برای نجات دادن گنهکاران و خطاکاران فرستاده شده ونیز تصریح نموده است که صالحان و اخیاراحتیاجی به این معنا ندارند. انجیل لوقا اصحاح پنجم می گوید: کاهنان و یهودیان ریاکار بر سر شاگردان مسیح غوغا کردند که چرا شما شاگردان مسیح با باجگیران و خطاکاران می خوریدو می نوشید، خودمسیح به جای شاگردان پاسخ داد: آنانکه صحیح و سالم اند طبیب لازم ندارند، و تنها بیمارانندکه طبیب می خواهند، من نیامده ام که صدیقین را دعوت کنم، لیکن خطاکاران را به توبه می خوانم.

و کوتاه سخن اینکه قبل از فدای مسیح هیچ غرض صحیحی به نظرنمی رسد که تشریع شرایع الهیه و نوامیس دینیه قبل از فدای مسیح را از عبث و لغویت حفظ کندو برای این عمل عجیب که از خدای تعالی و تقدس صادر شد محمل صحیحی بوده باشد، مگر اینکه کسی بگویدخدای تعالی می دانسته که اگر(با فدای مسیح) محذور خطیئه آدم را برطرف نکند هیچ یک از این شریعت ها و احکام آنها به هیچ وجه سود نخواهد داد، و اگر با چنین علمی مع ذلک شریعت هائی را تشریع کرد بر سبیل احتیاط و به امید موفقیت بوده، به این امید که شایدروزی بتواند(به وسیله فداء کردن یکی از صاحبان شریعت یعنی عیسی)آن محذور را برطرف کندو میوه تشریع های بعد از فداء را بچیند و به هدف خود نائل گردد، و به آرزوی در روزنخست خلقت برسد، به همین منظور شرایعی را(به نظر خود به طور غیر جدی)تشریع نموده، برای انبیای خود و سایر مردم وانمود کردکه جدی و واقعی است و به آنان نگفت که مادام محذوری که هست برطرف نشود این شریعت ها و زحمات شما انبیاء و مؤمنین ذره ای اثر نمی بخشد وشرایع همه بیهوده بوده و هدر خواهد رفت.

در این فرضیه، خدای تعالی هم خودش را گول زده و هم مردم را، اما مردم را گول زده برای اینکه برای آنان چنین وانمود کرده که اگر به احکام شریعت ها عمل کنندسعادت وآمرزششان را ضمانت می کند و اما خودش را فریب داده، برای اینکه تشریع بعد از رفع محذورمذکور به وسیله فداء نیز لغو و بی اثر است و کمترین اثری در سعادت مردم ندارد، همچنانکه بدون رفع آن محذور هم اثر نداشت، این حال تشریع دین قبل از رسیدن موقع مناسب برای فداء وتحقق آن بود. و اما در زمانی که موقع برای فداء مناسب شد و بعد از آن مساله لغو بودن تشریع شریعت و دعوت دینی و هدایت الهیه روشن تر و واضح تر است، برای اینکه بعد از برطرف شدن محذورخطاکاری، دیگر کسی خطا نمی کند و با این حال چه فائده ای در ایمان به معارف حقه و چه اثری در اعمال صالحه خواهد بود؟چون بعد از رفع این محذور نزول مغفرت و رحمت بر مردم چه مؤمنشان و چه کافرشان، چه صالح و چه طالحشان واجب می شود، دیگر فرقی میان اتقی الاتقیاءو اشقی الاشقیاء نخواهد بود، چون قبل از رفع خطیئه هر دو صنف اهل هلاکت و بعد ازرفع خطیئه به وسیله فدا هر دو مشمول رحمت خواهند بود.

۱۰- اشکال دهم که به سخن مسیحیان و مساله فدای ایشان وارد است، این است که: حقیقت فداء عبارت است از اینکه انسان خیانت و عمل خلافی انجام داده باشد که اثرسوءو کیفر جانی و مالی آن گریبانش را بگیرد و بخواهد آن کیفر را با چیز دیگر عوض کند، آن چیزرا هر چه که باشدفداء(یا فدیه)می نامند، پس فداء آن عوضی است که انسان می دهد تا از آن اثر سوء رهائی یابد، مثلا کسی که در جنگ اسیر شده، به عوض خود یا مالی می دهد و یاشخصی را و یا کسی که جرمی و خیانتی مرتکب شده، مقداری مال به عنوان کفاره یا جریمه می پردازد، این عوض را فدیه و نیز فداء گویند، پس در حقیقت تفدیه نوعی معامله است که به وسیله آن، حق صاحب حق و سلطنتش را ازمفدی عنه(شخصی که باید فدیه دهد) گرفته وبه او بدهند تا شخص مفدی عنه گرفتار کیفر نگردد.

با تشکر از فرقه ناجیه

http://www.tahoordanesh.com