مسیحیت بنیادگرا را از نو بشناسیم.
آیا تا بحال فکر می کردید که صهیونیسم از دینی نشات نمی گیرد؟
در اشتباه بودید....کافیست به متن متونی چون مکاشفات دانیال نبی مراجعه کنید تا واقعیت را در باب ظهور دوباره ی مسیح در فلسطین و ابلاغ پیامش در جامعه ای (غیر مسیحی) رو ببینید.البته شاید این متون که دستاویز صهیونیسم شده اند،تحریف شده باشد!!!
تصویر متعلق:مک کین(حاجی بخشی آمریکایی ها)و جان هگی(آیت الله حسنی آمریکایی ها)
آخرین آمار جمعیتی آمریکا (٢٠٠٧) نشان می دهد که هواداران کلیسای انجیلی (Evangelicals) با ۶/٢٨٪ بزرگترین جمعیت دینی- عقیدتی آمریکا را تشکیل می دهند. نفوذ و قدرت کلیسای انجیلی که از دهه ١٩٧٠ رفته رفته خود را در صحنه سیاسی آمریکا ظاهر کرد انکارناپذیر است. در سال ٢٠٠۴، هشتاد درصد اونجلیستها* (در حدود ٢٠ میلیون رای از مجموع ۶٠ میلیون آراء بدست آمده) به جورج بوش رای دادند و بطور قاطع یکی از عوامل اصلی پیروزی و راه یافتن وی به کاخ سفید بودند.
اونجلیست ها مانند هر فرقه مذهبی دیگر از شاخه های مختلفی تشکیل شده اند اما اعتقاد به "عروج گروهی" (Rapture)، "ابتلای بزرگ" (Great Tribulation) و "ظهور دوباره حضرت عیسی" (Jesus second coming) بطور گسترده ای از سوی اکثریت جمعیت ٩٠ میلیونی اونجلیست ها پذیرفته شده است.
این نحوه تلقی از مسیحیت که به نام "ادوارگرائی" (Dispensationalist) شهرت یافته است در تاریخ مدرن مسیحیت در قرن نوزدهم توسط یک اونجلیست انگلیسی بنام جان نلسون داربی (John Nelson Darby) (١٨٠٠- ١٨٨٢) بنیان گذاری شد و در آمریکا توسط یک وکیل، نویسنده و کشیش آمریکائی بنام سایروس سکوفیلد (Cyrus Scofield) (١٨۴٣-١٩٢١) توسعه و گسترش یافت.
ادوارگرایان معتقدند که بین روز اول خلقت تا روز جزا (Final Judgment) تاریخ بشر از هفت دوره عبور می کند. نقاط برجسته این تفکر بطور اختصار عبارت از اینست که سلسله حوادثی باید بر روی زمین رخ دهد تا حضرت عیسی (ع) به همراه ارواح همه قدیسان خداوند از بهشت به زمین نزول کند. با تحقق شرایط مزبور بدنهای آن ارواح پاک که در زمین مدفون بوده، بیدار شده و به همراه همه پیروان حضرت عیسی از سرتاسر گیتی بصورت فیزیکی و جسمی (Bodily Transported from the Earth) به پرواز در می آیند و در آسمان به دیدار خداوند نائل می شوند.
این مرحله عروج همگانی را Rapture می نامند. سپس دوران سخت ابتلاء بزرگ (Great Tribulation) آغاز خواهد شد که منجر به شرایطی فاجعه آمیز خواهد گردید. (در این خصوص مسائلی وجود دارد که حتی طرح آن نیز مشکل است. علاقمندان می توانند به این مقاله مراجعه کنند). قتل و خشونت در این دوران از سوی عنصری بنام "ضد مسیح" (Antichrist) به منتها درجه خود خواهد رسید تا اینکه نهایتا "ظهور دوباره حضرت مسیح"
جنگ عظیمی بین سپاه نیکی (حضرت مسیح و پیروان او) و لشگر پلیدی، بنام نبرد آرماگدون (Armageddon) (به عربی هرمجدون) در می گیرد. (آرماگدون مشتق از Haar- Mageddon است که محل جنگ نهائی است. Har در عبری به معنی کوه و Megiddo محلی است در شمال اسرائیل امروز)
در نیتجه این برخورد عظیم سپاه پلیدی شکست خورده و حکومت هزار ساله پر از عدل و داد حضرت عیسی(ع) آغاز می گردد.
جان هگی (John Hagee) یکی از مشهورترین و با نفوذترین کشیش های اونجلیست است که سن آنتونیوی تگزاس مرکز فعالیت های اوست. او که هر هفته در ١۵٠ ایستگاه تلویزیونی در سراسر آمریکا نطق ها و خطابه هایش پخش می شود رهبر سازمانی است با نام "مسیحیان متحد برای اسرائیل" (Christians United for Israel- CUFI)، یک لابی قدرتمند برای حمایت از منافع اسرائیل در کنگره آمریکا. از نقاط برجسته تز جان هگی جنگ تهاجمی علیه ایران، عدم خروج از عراق و بیرون راندن فلسطینی ها از ساحل غربی رود اردن است زیرا که وی معتقد است که تمامی فلسطین را خداوند به اسرائیلی ها هدیه کرده است.
هگی در کتاب خود با عنوان "شمارش معکوس اورشلیم" که جزو پرفروشترین کتابها در آمریکا درآمد می نویسد: "یک برخورد و جنگ با ایران بعنوان پیش شرط 'آرماگدون' و نیز 'ظهور دوباره مسیح' امری ضروری است."
اگر این گونه سخنان حتی هزاران بار ملایمتر علیه یهودیان گفته می شد گوینده به عنوان یک مجرم به مجازات می رسید (که البته در این خصوص من مخالفتی ندارم زیرا که نفرت نژادی را پراکندن چیزی کمتر از جرم نیست). اما آقای هگی در عوض با این سخنان آقای بوش استقبال شد که وی در یکی از سخنرانی هایش هگی و سازمان او یعنی "مسیحیان متحد برای اسرائیل" را به دلیل پراکندن عشق به خداوند و نیز آرمان آزادی مورد ستایش قرار داد. اینکه چه ارتباطی بین حمله به ایران و کشتار ایرانیان بیگناه و "پراکندن عشق به خداوند" وجود دارد بر من روشن نیست.
از دیگر ستایشگران همیشگی جان هگی سناتور جوزف لیبرمن است که موضع ضد ایرانی شان بر کسی پوشیده نیست. آقای لیبرمن سال گذشته در یکی از سخنرانی هایش در محل CUFI جان هگی را "مرد خدا" نامیده و وی را به حضرت موسی تشبیه کرد. البته با وجود دیدگاههای مشترک این دو تن در خصوص حمایت از لابی اسرائیل (AIPAC) و همگامی با نئوکانهای کاخ سفید برای اجرائی کردن طرح حمله به ایران جز این هم از سناتور لیبرمن انتظار نمی رفت.
جان هگی اعتقاد راسخ دارد که حمایت پرزیدنت بوش از اسرائیل در انطباق با پیش بینی های انجیل است و زمینه "ظهور دوباره" را آماده می سازد. در سال ٢٠٠۶ در ملاقاتی که بین جان هگی و عنصر اولترا راست و پرو- اسرائیلی کاخ سفید که از قضا سیاست های خاورمیانه آمریکا را طراحی می کند یعنی الیوت آبرامس (Elliot Abrams) صورت گرفت، هگی گفت ما هر دو احساس کردیم که باهم بر روی یک جاده درست حرکت می کنیم.
جاده درست؟ هگی که خود را یک مسیحی صهیونیست می داند در مصاحبه با رادیو نیمه دولتی آمریکا (NPR) می گوید: "تمام مسلمانان برنامه ریزی شده اند که آدم کشی کنند و لذا ما هرگز با هیچ یک از آنان مذاکره (و صلح) نخواهیم کرد. روز پایان (Rapture) نزدیک است و حکومت آمریکا باید هر چه در توان دارد انجام دهد که آنرا تسریع کند. این امر حداقل نیازمند تحقق دو اصل است. الف- جنگ با ایران. ب- حمایت ابدی و مطلق از اسرائیل و تشکیل یک اسرائیل متحد شامل همه سرزمین های اشغالی".
چندی پیش جان هگی به نفع یکی از کاندیداهای ریاست جمهوری آمریکا وارد میدان شد. درست حدس زدید. وی با اشتیاق فراوان جان مک کین را مورد تائید و حمایت خود و کلیسای خود قرار داد. افراط گرائی های هگی و سخنان نژادپرستانه اش نه تنها منجر به فاصله گرفتن آقای مک کین از او نشد، بلکه مک کین بلافاصله طی سخنانی حمایت مزبور را "افتخار آمیز" و "غرور آمیز" خواند. در حالیکه جان هگی "آرماگدون" را بخشی ضروری از سیاست خارجی آمریکا خواند و اعلام کرد که "ایالات متحده و اسرائیل باید به حمله پیشدستانه علیه ایران دست زنند تا مجری طرح خداوند برای اسرائیل و غرب باشند" آقای مک کین نیز
سئوال: بنابراین به نظر شما ما می توانیم در آن واحد وارد دو جنگ شویم؟
سناتور مک کین: من فکر می کنم ما می توانیم یک آرماگدون داشته باشیم.
باربارا ویکتور در کتاب "آخرین جنگ صلیبی" (The Last Crusade) از مهره های سنگین وزنی در حاکمیت آمریکا نام می برد که تابع جریان دینی فوق هستند، سناتورهای پر نفوذی چون اینهاف (Inhoff)، براون بک (Brownback)، تام لنتس (Tom Lantos) و نمایندگانی در کنگره در سطح تام دیلی (Tom Delay) رهبر اکثریت کنگره (٢٠٠٣- ٢٠٠۵) و دیک آرمی (Dick Armey) رهبر اکثریت کنگره (١٩٩۵- ٢٠٠٣).
زمانی که داده های های فوق در خصوص جریان اولترا راست اونجلیست را، همراه با نیروی عظیم انسانی که در آمریکا حامی این تفکر است، و هم چنین اتحاد نزدیک آن با لابی اسرائیل را در کنار هم قرار دهیم، چه بخواهیم و چه نخواهیم خود را با یک جریان قوی، سازمان یافته و با امکانات مالی عظیم روبرو می بینیم.
طبیعی است که برای رویاروئی با چنین جریانی باید سیاستی در پیش گرفته شود که بدون اینکه تسلیم خواستهای غیرمنطقی و یکجانبه شویم، به این تصور دامن نزنیم که بهر حال ما در حال تدارک و آمادگی برای یک جنگ صلیبی هستیم.
بنیادگرایان مسیحی در برابر سایر مسیحیان خود را مسیحی حقیقی میپندارند و مسیحیانی را که با آنها همنظر نیستند خطرناکتر از سکولاریسم میشمارند و از آنها فاصله میگیرند.بنیادگرایی مسیحی در شکلهای بنیادگرایی پروتستانی (کلیسای انجیلی)، کاتولیک و اورتودوکس (کلیسای متعصب شرق) و مارمونیسم پدیدار گردیدهاست.
بنیادگرایان مسیح در تعریف خود میگویند، کتاب آنها، ترکیبی از انجیل عبری و عهد جدید، است و ه دو کاتب بدون خطا و در طول تاریخ همواره درست هستند. عهد جدید نشان دهنده پیمان جدیدی بین خداوند و انسانها ست، که با توجه به برنامه رستگاری بخش خداوند باید عهد قدیم را به جای بیاورد. بر پایه این اعتماد به کتاب مقدس، بسیاری از مسیحیان بنیادگرا محتوای کتاب مقدس را واژه به واژه درست میداند.
باید توجه داشت که بین لفظ گرایان«و»بنیادگرایان" در جامعه مسیحیت تفاوت وجود دارد. لفظ گرایان همانگونه که از نام آنها پیداست معتقدند که انجیل را باید در تمامی بخشها تحت الفظی تفسیر کرد. انجیلهای که به زبان انگلیسی هستند معمولا خود ترجمه هستند و از اینرو برگردان لفظ به لفظ متون اصلی نیستند؛ نسخه کینگ جیمز یک استثنا است. در این نسخه در عین حال که بافت شعری دارد از زبان مستتر و مرموز نیز استفاده شدهاست همچنین لفظ گرای میتواند تنها دربرگیرنده باور به یک ترجمه خاص از انجیل باشد. ـعمولا نسخه KJV برای استفاده دارای اعتبار است..
از طرف دیگر، بسیاری از بنیادگرایان مسیحی غالبا گرایش به این عقیده دارند که انجیل باید تنها در جاهایی تحت الفظی تفسیر شود که دلیلی برای عکس آن وجود نداشته باشد. همانگونه که ویلیام جنینگز برایان، در پاسخ به پرسشهای کلارنس دارو در جریان محاکمه جان تی اسکوپز در سال (۱۹۲۵) میگوید:ه
من بر این باورم که هر چیزی در انجیل باید همانگونه که در آن ذکر شده پذیرفه شود؛ بخشی از انجیل به روشنی بیان شدهاست. به عنوان مثال: آنجا که میگوید 'شما نمک زمین هستید.' من اصرار نمیکنم که انسان در اصل نمک بودهاست، یا گوشت او از نمک بودهاست، بلکه در معنی نمک به عنوان نجات بندگان خدا به کار میرود.ه
با وجود این، آنها عموما معتقد هستند که این وظیفه کلیسا است که متن کتب مقدس را تا جایی که ممکن است بفهمد، به آنچه میگوید ایمان داشته باشد و بر اساس آن عمل کند. هنوز تمایل به تفسیر تحت الفظی از انجیل مورد انتقاد دانشمندان پروتستان اصلی و دیگران است
به گفته لایونل کاپلان، که گویا کارشناس بنیادگرایی دینی است،
در جامعه پروتستان ایالات متحده، بنیادگرایی در پاسخ به گرایش لیبرالها برای آوردن مسیحیت به جهان پساداروینی از طریق مطرح کردن صحت علمی و تاریخی کتاب مقدس نمود پیدا کرد. سرانجام نظریه تلخ تکامل تدریجی به سوسیالیزم، و در جریان جنگ جهانی اول، به کمونیسم ربط داده شد. این تثلیث نامقدس به عنوان تک تهدید سهمناک و خداانکار برای آمریکای مسیحی تلقی میشد...بروس در [فصل ۹ کاپلان سال ۱۹۷۸] پیشنهاد میکند که برای درک موفقیت اکثریت اخلاقی، که ائتلاف بین نیروهای محافظه کار راست جدید و شاخههای بنیادگرا در کلیساهای عمدتا تعمیدگرای جنوب بود، ما باید این ترسها، و تأثیر مجموعهای تغییرات ناخوشایند - در دیدگاهها در باره 'اخلاق'، خانواده، حقوق مدنی و زنان، و غیره - که به دنبال تحولات اقتصادی بعد از جنگ جهانی دوم، به ویژه در دنیای اجتماعی و فرهنگی سابقا عایق شده جنوب آمریکا نفوذ کرد، ارج بنهیم
اصطلاح بنیادگرا به لحاظ تاریخی به ویژه به اعضای دستههای متعددی از پروتستان اطلاق میشده که از پنج «اصل بنیادین» پیروی میکردند، و نه بنیادگرایانی که یک گروه مستقل را تشکیل میدادند. این جنبش گسترده تر مسیحیت بنیادگرا از آن زمان تاکنون به جنبشهای متعددی تقسیم شده که اصطلاحات دیگر بهتر آنها را توصیف میکند. از جمله «بنیادگرایان» اولیه عبارتند از جی. گریشام ماخن و بی. بی. وارفیلد، یعنی. کسانی که امروز "بنیادگراً محسوب نمیشوند
به مرور زمان این اصطلاح به شاخه خاصی از پروتستانیزم اوانجلیکا، نسبت داده شد، که خود را با رویکرد جدایی گرا خود در مورد مدرنیت، در مورد جنبههایی از فرهنگ که آنها احساس میکنند نمونه دنیای مدرن ازست، و نیز در مورد دیگر مسیحیانی که به طریق متفاوت دیگری خود را جدا میدانستند، متمایز کرده بودند. نمونه چیزهایی که از دید بنیادگرایان دوری از آنها حائز اهمیت بود عبارت بودند از ترجمههای مدرن انجیل، نوشیدنیهای الکلی یا داروهای سکرآور، تنباکو، موسیقی مردمی مدرن از جمله مسیقی معاصر مسیحی، استفاده از آلات موسیقی مردمی در عبادت، رقص، «اآبتنی مختلط» (شنای زن و مرد با هم)، و لباسها و مدلهای موی مشترک در بین زن و مرد. شاید از دید کسی که خارج از این فرقهها است چنین چیزهای بی خطر باشد، اما از دید بعضی بنیادگرایان اینها مظهر اصلی یک خطر هستند که شیوه زندگی پرهیزکارانه و شکل پاکتر اعتقاد را که آنها برای حفظ آن تلاش میکنند و میخواهند به عنوان یک الگو به جهانیان معرفی کنند، شدیدا تهدید میکند. بسیاری از بنیاد گرایان تنها ترجمه کینگ جیمز از انجیل و ابزارهای مطالعاتی مبتنی بر آن، همانند انجیل مرجع اسکوفیلد را قبول دارند.
به خاطر گسترش آخرت شناسی توزیعی، بعضی از بنیادگرایان شدیدا از ملت کنونی اسرائیل حمایت میکنند، براساس این باور که یهودیان موازی با کلیساهای کاتولیک از اهمیت بالایی برای اهداف خداوند برخوردارند، و نقس ویژهای در پایان جهان دارند.
اصطلاح «بنیادگراً، را به سختی میتوان به طور شفاف بکار برد، به ویژه اگر آن را در مورد گروههای خارج از ایلات متحده، که عموما خیلی کمتر متعصب و کوته فکر هستند، به کار ببریم. بسیاری از بنیادگرایان جری فالولرا در دسته خود قرار میدهند، اما پات رابرتسون را به خاطر حمایت وی از آموزههای کاریزماتیک به عنوان بنیادگرا قبول ندارند. نهادهای بنیادگرا عبارتند از دانشگاه مسیحی پنساکولا، و دانشگاه باب جونز، اما مدارس سابقا بنیادگرا مانند مدرسه دینی فولر و دانشگاه بایولا دیگر خود را بنیادگرا توصیف نمیکنن، اگرچه در معنای وسیعتری که در این مقاله تعریف شده آنها به لحاظ دیدگاه بنیادگرا (یا به عبارت بهتر، »اوانجلیکال«هستند (طلایه دار دانشگاه بایولا انستیتوی انجیل لس آنجلس- تحت حمایت لایمان استوارت پایه گذاری شد، و برادر وی میلتون سرمایه لازم برای انتشار یک سری ۱۲ جلدی که مجموعا تحت عنوان»اصول بنیادین" بین سالهای ۱۹۰۹ و ۱۹۲۰ منتشر شد تأمین کرد، -
بنیادگرایی در معنای وسیعتر کلمه در درون جامع مسیحی به بعضی گروههای کاتولیک و همینطور برخی گروههای پروتستان نسبت داده شدهاست. به طور بحث برانگیزی ویژگیهای بنیادگرایاندر بعضی چارچوبهای رهبانی یا دینی کاتولیک، در گذشته یا حال حاضر، به اندازه کافی مورد بحث قرار نگرفتهاست. اعضای گروه کاتولیک، اوپوس دئی، اصرار دارند که آنها فاقد خصوصیت بنیادگرایی و دیگر ویژگیهایی هستند که غالبا به فرقهها و گروههای افراطی نسبت داده میشود. آنها میافزایند که اگر دیدگاه آنها را میتوان بنیادگرایانه نامید، پس این لقب را میتوان به بسیاری گروههای دیگر در بین مسیحیان کاتولیک و پروتستان نسبت داد (به عنوان مثال، کلیسای کاتولیک به گناه محض بودن همجنس بازی معتقد نیست، باوری که از دید بسیاری از کلیساهای پروتستان تا حد زیادی سهلگیرانهاست.، ، منتقدان آنها به اسانی این مسأله را قبول میکنند و آن را بسط میدهد: منتقدانی همانند رودریک هیندری میافزایند، بنیادگرایی در سطح گسترده تری نسبت به آنچه قبلا تصور میشد وجود دارد، اعمال مثبت و منفی بنیادگرایانهای که اخیرا در فرقههای دینی جدید شکل گرفتهاند به تازگی و آشکارا در بین گروههای سنتی بزرگتر در حال افزایش است به اختصار، ویژگیهای بنیادگرایان تا حد زیادی وجود خصوصیات بنیادگرایانه در بافتهای اجتماعی گسترده تر و سنتی تر را آشکار کردهاست. بحث و بررسی بیشتر میتواند آشکار سازد که بنیادگرایی تا چه حد در بین سنن دینی عمده تر ریشه دوانده و یا بی تأثیر بودهاست.
بنیاد گرایان اغلب سعی می کنند متون دینی را طوری تفسیر کنند تا فرائض سیاسی خود را با سپر متون مقدسه توجیه کنند.کاری که برخی از مسیحیان صهیونیست با استفاده از کتبی مثل تلموت و مکاشفات یوحنا و مکاشفات دانیال نبی ،انجام دادند و در واقع صهیونیسم فعلی را بنا نهادند.
منابع: شهیربلاگ۱.
اطلاعات شخصی۲.
انصار نیوز۳.
دانشنامه وایکیپدیا۴
با تشکر ازآقا رضا اسد ابادی در وبلاگ فکر انباره که مقاله را ازوبلاگ ایشان بر داشتم
توجه کپی کردن ونمایش مطلب مانع ندارد