بهائیت 2-صبحي انساني آزاده
صبحي.
صبحي بهايي بود .آن هم بهايي که تا بالاترين جايگاه يعني همنشيني وکاتب
بودن عبدالبها پيش رفته بود...حرف ها وتحليل هاي او از جريان حاکم بر بهائيت
خواندني است قضاوت با خودتان:
*****
*****
نام
فضل الله مهتدي مشهور به "صبحي" از پيشکسوتان ادبيات کودکان و نوجوانان
ايران و گرد آورنده قصه هاي فولکلوريک ، نامي آشنا براي همه ادب دوستان ايران است.
بچه هاي چند نسل قبل با صداي گرم او و قصه هايش در راديو بخوبي آشنا هستند. او
نزديک به بيست و دو سال در راديو عليرغم فشاربعضي از مسئولان رژيم حاکم ( از سال
تأسيس راديو از چهارم اردي بهشت 1319 تا هنگام مرگ در هفدهم آبان 1341) به
اجراي برنامه مشغول بود و برنامه اش مقبول همه مردم ايران به شمار مي رفت .
از اين پژوهشگر ، يازده اثر چاپ شده در زمينه ادبيات و دو اثر در زمينه اتو
بيوگرافي و بهايي پژوهي به جا مانده است و چند اثر چاپ نشده.
ديدگاه هاي او در زمينه زندگينامه و خاطراتش در دو کتاب " کتاب
صبحي" و " پيام پدر" آمده است :
1- "کتاب صبحي " ، چاپ
اول: 1312 ، تهران، مطبعه دانش
چاپ دوم: 1343 ، تبريز ، کتابفروشي سروش ، قطع رحلي
2- " پيام پدر" ، چاپ اول
1334 ، امير کبير ، تهران . 272 صفحه
فضل الله مهتدي ، بهائي زاده اي بود که نسبت به بهائيت تعصب خاصي داشت و مراحل
رشد در ساختار بهائيت را تا به آنجا طي کرد که نويسنده و کاتب مخصوص رهبر بهائيان
( عبدالبهاء) گرديد و از طرف او بسيارگرامي داشته مي شد بطوري که همه جا
همراه او بود و در تمام اوقات به عنوان يار همنشين ، او را خدمت مي کرد. خود او
نوشته است:
" از آن روز که به حيفا رفتم و پس از چندي همدم و همراز عبدالبهاء شدم تا
روزي که از آنجا بيرون آمدم گام به گام با او بودم. به دور و بر فلسطين و شهر
طبريا ( کانون يهود در آن روز ) رفتيم و بر روي درياچه "جليل" کشتيراني
کرديم...
در طبريا ، با عبدالبهاء مکرر به "عکا"و "بهجي" رفتم و
اوقات خوشي گذراندم و همه اطوار مختلفه او را در زندگاني ديدم" ( همان، ص 169
)
او بعدها ، از بهائيت ، برگشت و بخشي از اطلاعات خود از درون بهائيت را بعنوان
خاطرات به رشته تحرير درآورد. ما بدون قضاوت ،نکات برجسته سخنان او را اينجا مي
آوريم:
زندگاني من( چکيده از" پيام پدر" و " کتاب صبحي")
" نياي من يکي از دانشمندان مسلمان بود و نامش حاج ملا علي اکبر ، در شهر
کاشان در برزن پنجه شاه مي زيست. زنش که از بابيان بود از او چهار پسر و دو دختر
داشت هر چند کيش خود را در خانه شوهر آشکار نمي کرد... آن زن فرزندان خود را به
کيش بابي و سپس بهايي در آورد و پس از گذشت نياي من ، به نام رهسپاري مکه ، با
داماد و يکي از فرزندان خود، نخست به "مکه" و آنگاه به "عکا"
رفت. اين را هم بدانيد که يکي از زن هاي بهاء ( ميرزا حسينعلي رهبر بهائيان) که
گوهر خانم نام داشت و در ميان بهائيان به " حرم کاشي" نامبردار بود
برادر زاده مادربزرگ من بود، و از اين رو، بهاء از زبان زن کاشي خود او را (
يعني مادر بزرگ مرا) عمه خانم و پس از رفتن به مکه، حاجي عمه خانم مي خواند..."
" پدر من که نامش محمد حسين بود و عبدالبهاء او را " ميرزا
حسين" و "ابن عمه" مي خواند از همه خواهران و برادران خود کوچکتر
بود و در تهران زن گرفت... زنش بهائي بود ولي آشکار نمي کرد و در نهاني
دختران و پسران خود را به کيش بهائي درآورد و همه دختران را به شوهر بهائي
داد..."
" در شش سالگي نزد پدرم، "ايقان" مي خواندم و آن دفتري است که
به گفته بهائيان ، بهاء در پاسخ پرسش هاي دايي سيد باب نوشته... ( بعدها) مرا به
آموزشگاه " تربيت" که بهائيان آن را راه انداخته بودند و
خويشاوندان ما نيز همه آنجا مي رفتند، بردند..."
چند سالي گذشت . من در آن آموزشگاه ، دانش ها مي خواندم و در بيرون آموزشگاه
در نزد بزرگان بهائي، رازهايي از کيش و آيين تازه فرا مي گرفتم و خود را آماده مي
کردم که به جان مردم بيافتم و آنها را به اين کيش بخوانم. استادان من در اين رشته،
ميرزا نعيم سدهي اصفهاني، فاضل شيرازي ، ميرزا عزيز الله خان مصباح و شيخ
کاظم سمندر قزويني بودند . در ميان شاگردان ايشان من سر پر شوري داشتم و بسياري از
سخنان بهاء و عبدالبهاء را از بر کرده در انجمن ها مي خواندم و سخن پردازي مي
کردم. در آموزشگاه نيز، همشاگردي هاي خود را به کيش بهائي راهنمائي مي کردم و در
اين راه چند بار چوب خوردم...
رفته رفته دانشم در اين روش چنان شد که با هر مسلماني که روبرو شدم و گفتگو مي
کردم در مانده مي شد و ناتواني مي نمود و چنان گمان مي کردم و مي کرديم که از
روز پيدايش گيتي تا کنون کيشي و آييني چون اين آيين پديد نشده و هر
پانصد هزار سال يک بار چنين کيشي پديدار مي شود که همه دستورها و فرمان ها يش
با ترازوي خرد برابري مي کند و براي آسايش مردم گيتي بهتر از اين ، راه و روشي
نيست و چنان در رگ و ريشه ما اين انديشه ها جا گرفته بود که نمي خواستيم جز اين
چيزي بدانيم ... " و هيچ آوندي را نمي پذيرفتيم و در اين کار
تردستي هايي داشتيم..." چنانکه با هر گروه و تيره اي چنان سخن مي
گفتيم که با پذيرفته او جور در بيايد و چون با آن ها که ما رو به رو مي شديم نه از
آيين مسلماني آگاه بودند نه از نيرنگ هاي ما که براي پيشرفت اين کيش آنها را روا
مي دانستيم . سخنان ما در آنها مي گرفت و مي توانستيم گروهي را به اين کيش در
آوريم."
اما به مرور و بر اثر مطالعه و تفکر بيشتر و نيز مشاهده نوع زندگي بعضي از
بهائيان و ديدن تناقض بين احکام و دستورها و اعمال مردم، ترديدها و بعد ها نيز
دلتنگي ها يي به سراغم آمد به طوري که گاه اين حالت ها را با بعضي هم مسلکان که
حالاتي شبيه خودم داشتند در ميان مي نهادم. اما اين انديشه ها در ما لغزشي
پديد نمي اورد چه از روز نخست بزرگان دين پيوسته به گوش پيروان خود مي خواندند که
آزمايش خدايي بزرگ است و دستي دستي چيزهايي پيش مي آورد تا هر کس سزاوار اين
دستگاه نباشد بيرون برود ( ! ) و همه اينها براي آزمايش بندگان است . از اينرو پيروان کيش بهائي هر چيزي را که با خرد و رأيشان درست در نمي آمد مي
گفتند براي آزمايش ماست(! ) ... روزها گذشت، ماهها سپري شد و سالها به سر آمد و هر دم دلتنگي من بيشتر مي
شد... به ناچار پدرم مرا با يکي از دوستان زردشتي که برزو نام داشت و در قزوين
خانه گرفته بود بدان شهر روانه کرد. چهل روز من در ميان بهائيان قزوين به سر بردم
و چيزها ديدم که به گفتن در نمي آيد ولي در من [به دليل همان اتفاقاتي که کرده
بودند در مورد امتحان الهي] دگرگوني پديدار نکرد و همچنان در کيش بهائي پا برجا و
استوار بودم و سر انجام يکي از مبلغين بهائي که نامش ميرزا مهدي اخوان الصفا بود
به قزوين آمد و پس از چندي روانه زنجان و آذربايجان شد. من نيز که آرزومند بودم در
راه اين کيش گام هاي بلندتري بردارم با او هم کاسه و هم کيسه و همرا ه شدم.
چهل و يک روز در زنجان مانديم... از زنجان به تبريز و شهرهاي ديگر آذربايجان
رفتيم... در تبريز نه ماه اقامت کرديم. جمعي تبليغ شدند و معدودي تصديق کردند...
بعدها در تبريز کارهايمان را رو به راه کرديم و از آنجا آهنگ بادکوبه کرديم و
با راه آهن به جلفا رهسپار شديم. آنگاه بعد از پشت سر گذاشتن شهرهاي بين راه به
باد کوبه رسيديم . پس از چند روز اقامت در بادکوبه عازم عشق آباد شديم . چون به
عشق آباد رسيديم در گوشه مشرق الاذکار ، نمازخانه بهائيان ، که ساختماني با شکوه و
زيبا و باغي و گلستاني دلگشا داشت خانه گرفتيم و دوستان به ديدن ما آمدند... در اين شهر و
ديگر شهر هاي مسلمان نشين همه بهائيان آزاد بودند و فرمانفرمايي روس تزاري دست
آنها را در هر کار باز گذاشته بود چنانکه به نام مشرق الاذکار نماز خانه
ساخته بودند و از روز نخست که از گوشه و کنار کشور ايران مردم در آن شهر گرد آمدند،
زهر چشمي از مسلمانان گرفتند.
در عشق آباد بسيار به من بد گذشت . زيرا گذشته از اينکه به نام ترک و فارس ،
بهائيان هر روز به سر و مغز يکديگر مي کوفتند. [ بهائيان آنجا ] دچار خوي هاي بد
بودند و ميان مبلغ ها هم هر روز جنگ و زد و خوردي بود...
در شهر مرو بار ديگر سيد اسد الله [ از مبلغان مشهور بهائي] را ديدم و هر روز
و هر شب درباره تاريخ کيش بهائي سخن ها مي آموختم ولي درمي يافتم که او بسيار
چيزها مي داند که از گفتن آنها دريغ مي
منبع:http://www.bahaismiran.com/farsi/showpages.aspx?mid=182
توجه کپی کردن ونمایش مطلب مانع ندارد