سلطان اسحاق
سلطان اسحاق
سلطان اسحاق و يارانش
سلطان اسحاق پر طمطراقه
كُرِ شيخ عيسي، اهل عراقه
سَي باباعلي، همدانيه
جدِ سلطانه، يه ايرانيه
ملا الياس كه شهر زوريه
استادِ سلطانِ، پر شوريه
شور اي سلطان عجب شوريه
بغداد درس خوني، بعداً سوريه
در قرن هفتم دنيا هاتيه
اهل حق اوشن خدا ذاتيه
سلطان سني، سني ول كردي
رودخانه شيعه آب و گِل كردي
و خاطر دين، يا غير اي چشت
و گرد برال، كفته مِرّ و مشت
عراق ترك كردي، هاته و ايران
كتاولِ كُرد، گزارش نوسان
ولگ جديدي، در دين نصير
هفتوانه ساخت، تشكيلاتي غير
هفتن، هفتوان، بعد چهل غلامان
دين يارسان، داي سر و سامان
نام اي سلطان، ها وَ تركيه
بابا اسحاقه، اَزانين كيه؟
بابا رسوله، بابائيانه
سلسله داره، تاريخ نيشانه
نوكري دري حاجي بكتاشه
محصولِ سلطان بعد قزلباشه
اوشن شاه صفي، مريدِ يسه
عجب فعاله، چه قوي دسه
ياران سلطان، لقرن هشتنا
ورامانين، نه كه لرشتن
مشي داوود و، كلي بنيامين
امام رضانين، تهمت ننه
دينسيد محمّد، گوره سوار بي
فاميل اسحاق، يعني براربي
بابا يادگار، چيه هندوستانن
وش امام حسين، يسه يارسان!!
ريجاب و كرند مكان
قبري هسه بان كو، نكه لب ري
هر كس كه اوشي، امام حسينه
تناسخيه، افكاري شينه
تا سلطان اسحاق، سني ول كردي
رودخانه شيعه، آب و گل كردي
حلول نايابه، وَ شعر سلطان
اندر تناسخ، افكاري غلطان
تا قرن هشتم، نياشتن نذري
سلطانِ اسحاق، كاشتيه بذري
در اصل يانله، نوعي صوفَيَن
دوسي علي، ولان، جورقن
لقرن هشتم، بينه يارسان
واورامانات، جزء كردسان
بينه هفت دوده، عالي قلندر
مير سور و باويس، خاموشي ديگر
شاه ابراهيم و، باب يادگاري
دين يارسان، كردن دياري
تا قرن سيزده، بينه
اضافهحرفان بيمدرك، گزاف و لافه
بابا حيدري، بعد شاه حياسي
فرقه آتش، بگ حتما شناسي
ذوالنوري يعني، دوس كلشير
لقافية شعر، نوينان دلگير
رئيس آتش بگ، الان مشعشن
لپول مردم، دايمن نعشن
امان الامان لفرقة الحق
عصاي امت، كردنه دوشق
يازه گروهن قوم بيچاره
يكي حق زانن دهي بيكاره
حرفلان فره پراكنديه
دين بي مدرك عاقل رانديه
شاه ابراهيمي سر ناربرن
گوشت كلشير زنور عار درن
گوشت كلشير در آتش بگَي
كرد چاق و چله، كرسي بگي
زانيد چه اَوشِن ، قوم يادگار
بايا يادگار، هسه نوانار
هر كس كه بوري، سرِ اناره
جداً قاتل، باب يادگاره
زنور چيسه، جسم كلشير
كاشكا بچيا، وَ جسم يه شير
ملت الحق، دريم دوستان
ودين باطل، كنن پوستان
اگر نابينا، چيه رو وَ چاه
ساكت بنشين، گناهَه، گناه
قرآن و عترت چيه وَ دَسِت
ْ و گرد شعار، كردنه مَسِتْ
سلطان اسحاق كه پر ادعاست فرزند شيخ عيسي از اهالي عراق است.
سيد باباعلي همداني است وي جد سلطان اسحاق و ايراني است
ملا الياس كه از اهالي شهر زور (در عراق) است، استاد سلطاني پرشور است شوراين سلطان عجب شوري است در سوريه بعد از بغداد درس خواند. وي در قرن هفتمهجري به دنيا آمد. اهل حقها ميگويند خداوند در او حلول كرده است او دين اهلتسنن را رها كرد و با پذيرش دين نصيري فرهنگ شفاف شيعه را گل آلود كرد (انشعابايجاد كرد) او هفتن و هفتوانه و چهل غلام و تشكيلاتي ديگر را براي فرقة اهلحق ايرانساخت و به خاطر تغيير دين يا چيز ديگر بين او و برادرانش اختلاف افتاد و او عراق راترك كرده و به ايران آمد نام اين سلطان در تاريخ تركيه هست نام او بابااسحاق است نامديگر او بابا رسول بنيانگذار سلسلة باباييان در تاريخ ميباشد او شاگردي به نام حاجيبكتاش دارد قزلباشان در واقع از بابائيان سرچشمه گرفتهاند. ميگويند صفيالديناردبيلي از مريدان سلطان اسحاق شد سلطان اسحاق خيلي فعال و قويدست بود.
ياران سلطان اسحاق در قرن هشتم زيستهاند.
داوود متوفاي سال 798 هجري، اهل حق وي را بنابر اصل تناسخ امام رضامينامند- بنيامين متولّد (697 ه.ق) و سيد محمّد گوره سوار (گوساله سوار) متولد645 هجري قمري كه در برزنجه متولد و پس از مدتي تحصيل و رفتن به بغداد وبازگشت به نزد برادرش سلطان اسحاق در نزديكيهاي رودخانه سيروان متوفي گشته ودر همانجا مدفون ميگردد.
سيد احمد بابا يادگار (يارزردهبام) در سال 761 (ه- ق) در ديه شيخان متولد شدو بعدها به هندوستان رفت و در بازگشت به دية سرانه (ريجاب) رفت و در آنجا بدستعدهاي كشته شد. اهل حق بنابر اصل تناسخ او را انتقال يافتة روح امام حسين (ع)ميدانند.
در اشعار سلطان اسحاق حلول وجود ندارد ولي از تناسب زياد حرف زده است.آنها تا قرن هشتم هجري نذر مخصوص اهلحقها را نداشتند سلطان اسحاق بانيآن شد. اينها در اصل فرقهاي از صوفيه هستند كه علاقه به امام علي (ع) در نزد آنهامانند قند شيرين است. سلطان اسحاق خاندانها و تشكيلات فعلي فرقة اهلحق رابوجود آورد كه عبارتند از: عالي قلندر، حاجي باويسي، سيد مصطفي، شاه ابراهيم،بابايادگاري، خاموشي ... و تا قرن 13 چهار فرقة ديگر اضافه شد.
رئيس بخشي از اهلحقها مشعشعيان هستند كه از پول مردم سير ميباشند.
امان از فرقة اهل حق كه عصاي امت را دو نصف كردهاند. اين قوم بيچاره يازدهگروه ميباشند آنها يك گروه را حق دانسته و ده گروه ديگر را بيكاره ميشمارند.حرفهاي آنها خيلي پراكنده است ديني كه مدرك نداشته باشد عاقل آنرا نميپذيرد.فرقة شاه ابراهيمي سر انار ميبرند ولي فرقة ذوالنوري از خوردن گوشت خروس عاردارند
ميداني قوم بابايادگار چه ميگويند آنها ميگويند كه بابايادگار داخل انار شده و هركس سر انار را ببرد قاتل او است.
گفتهاند كه ذوالنور (يكي از فرقههاي يازده گانه اهل حق) به جسم خروس رفته،كاش به جسم شيري ميرفت.
سلطان اسحاق 612 «ه.ق»
عبدالقادر محمّد در كتاب بحر الانساب و رساله السادات البرزنجيه دربارة شيخعيسي برزنجهاي (پدر سلطان اسحاق) مينويسد:
«وي فرزند بابا علي همداني است كه يكي از دانشمندان سدة هشتم هجري بشمارميرود. او پس از اينكه برادرش شيخ موسي در سرزمين آغجلر كشته ميشود زنبرادرش را به همسري ميآورد. و از او دوازده فرزند به يادگار ميماند كه از جملة آنهاسلطان اسحق - سيّد صادق - سيّد محمّد و... ميباشد سيّد صادق در شهر زوربدورود گفته و در بالاي گردنهاي بخاك سپرده شده و آن سامان به نام او خواندهميشود.
سلطان اسحاق هم به دية شيخان (در اورامان - در شمال رودخانه سيروان) رفته وپس از اينكه مسلكي تازهاي پديد آورده در همانجا نيز بدرود زندگي گفته است.»دايرةالمعارف تشيع مينويسد:
«سلطان اسحاق (متولد 612 ه ق) معروف به سلطان سهاك رهبر پرآوازة اهلحقّدر قرن هفتم هجري است. وي ملقّب به شاه صاحب كرم بوده و عمر وي متجاوز ازصد سال بوده است. مادرش دايرك ملقب به رمزيار (رمزبار) و پدرش شيخ عيسيبرزنچهاي است. تولد سلطان اسحاق در برزنچه ناحية شهر زور بخش حلبچة سليمانيهاستان كركوك واقع در كشور فعلي عراق است.»
مؤلف دورة هفتوانه از يادداشتهاي دست نويس كاكا ردا چنين نقل ميكند.«سلطان در ابتدا شاگرد ملا الياس شهر زوري (علوي مسلك) نموده و در خانقاه مشغولتحصيل بود. سپس به بغداد ميرود و پس از مدرسة نظاميّه بغداد در دمشق تحصيلخود را به پايان برده و به وطن باز گشته و پس از ساختن مسجدي و راهنماي مردم وزيارت كعبه در اثر اختلاف با برادران خود به ايران منطقة اورامانات كوچ ميكند ومسلك يارسان را پايهگذاري كرده و در همانجا از دنيا ميرود». از سرودههاي ملاالياس شهرزوري كه يكي از دانشمندان آنجا بوده است استنباط ميشود كه سلطاناسحاق نزد وي تربيت شده است ولي به علت اختلافات با برادرانش به دية شيخانرفته و مسلك تازهاي را پيريزي كرده است. در تاريخ ابن بي بي آمده است كه ويشديداً رياضت ميكشيد و با تعويذات اختلافات زن و شوهر را حل ميكرد و درشعبده بازي و نيرنجات ماهر بود.
بابا اسحاق كيست؟
وي رهبر جنبشي با رنگ شيعي افراطي در بخش شرقي آناطولي (تركيه) استتركمانان ايراني كه از دورة سلجوقي در آناطولي مستقر بودند گرد بابااسحاق جمعشدند و با بقاياي سپاهيان جلال الدين خوارزمشاه كه در آناطولي سكنا گزيده بودند برنظام مستقر در آسيا شوريدند. منابعي كه از بابا اسحاق ياد كردهاند نوشتهاند كه ويدعوي پيامبري داشت و خود را بابا رسولاللّه خوانده است. ديري نگذشت كه شورشسراسر طرطوس، جنوب مليطه و سيواس، قيصريه تا آماسيه را فراگرفت. وي از اهاليكفر سود در ناحية سميساط در ساحل راست فرات است و بسياري از جنبشهاي آيندهاز جمله صفويه از آن تأثير گرفتند. و كلاه دوازده ترك قزلباشان به تقليد از باباييان بودهاست.
بابا اسحاق يا سلطان اسحاق؟
عبد الباقي گولپينارلي از احمد افلاكي نقل ميكند كه: «بابابكتاش خليفة بابااسحاق در شورش بابائيان به قتل رسيد. او عارفي است كه به قيودات شرع سر فرودنميآورد و از معاصران مولانا بوده و در سال (619 ه. ق 1270 م) دو سال قبل ازمولانا در گذشته است. حاجي بكتاش داعي عقايد باطني بود و مراعات دين نكردهو نماز نميخواند. در منابع اهلحقّ حاجي بكتاش وليّ مؤسس سلسلة بكتاشيه درتركيه، نماينده يا مظهر سلطان اسحاق ميباشد. چنانچه در شاهنامة حق الحقايقجيحون آبادي از رهبران اهلحقّ در گذشته چنين آمده است: «حكايت اينكه حضرتسلطان در عالم غيب خود را به بكتاش ظاهر كردند». و سپس به تفضيل داستان وي وارتباط آنها با پرديور را ميآورد.
از طرفي ابنبيبي بابا الياس را همكار بابااسحاق ميداند كه پس از كشته شدن اومورد عفو قرار ميگيرد. و ابنالعبري (م.683 هـ.ق) نوشته است:
«در سال 640 هـ.ق در مليطه حاضر بوده وگزارش ميدهد كه بابااسحاق فقطنمايندهاي از جانب شيخ اصلي طريقه كه نامش بابا الياس ذكر كرده بوده است. وي كهبراي ارشاد تركمانان حدود تركيه و سوريه و مليطه فرستاده شده بود.» همچنين درچند صفحه بعد گزارش ميدهد كه بابا اسحاق وطنش سوريه نبوده است. «سيميساط(از شهرها سوريه) نخستين شهري بود كه بابا اسحاق از خراسان بدانجا آمد و منزلكرد.» پس معلوم شد كه وطن بابااسحاق نه سوريه و نه ساحل فرات، بلكه خراسانوطن شاگرد وي يعني حاجي بكتاش خراساني است كه او هم از ياران بابا الياس علويميباشد.
امّا اگر بابااسحاق همان سلطان اسحاق باشد چرا او را برزنچهاي نناميدهاند.احتمال دارد كه چون اهالي برزنچه سني مسلك بودهاند و او شيعة غالي و يا افراطي،سعي كرده است كه وطن خود را جاي ديگر مانند كفر سود كه مدتي در آنجا به تبليغاتمشغول بوده، معرفي كند. بخصوص كه برادران وي با او درگيري داشتند و حتّي عليهوي لشكركشي كردند و سلطان اسحاق سالم از خطر به ايران فرار كرد. پس جا داردكه وي مقداري تقّيه كند مگرنه اين است كه امروز سيّدجمالالدين را با چند وطنافغاني - ايراني و... ميشناسند. در دورة هفتوانه سلطان اسحاق اصل خود را كُرد ازمنطقه «كول» ميشمارد. كول همان منطقهاي است كه لرهاي فضلويه ار آنبرخاستهاند و اين علامت قوي ديگري است كه برخي از سران اهلحقّ از اتابكانلرستان بودهاند. در شرفنامة بدليسي از منطقة كول سخن رفته است:
«در ولايت مانرود (لرستان) قريهاي است كه او را كُرد مينامند و در آن حدوددَربندي است كه آن را كُولْ بزبان لري خوانند و در آن دربند موضعيست كه آن را لرگويند و جون در اصل ايشان (لرهاي فضلويه) از آن موضع برخاسته اند ايشان را لرانگويند».
سلطان اسحاق اصل خود را كُرد ميداند
اصلمان كُرد، اصلمان كُردنه ژير كول دا، سازانم هفت نرد
اصل ما كُرد است در زير «كول» هفت نرد (احتمالاً هفتوانه) ساختم.
با اين برداشت اصل سلطان اسحاق از منطقة لرستان است چنانچه در شاهنامةجيحون آبادي كه مجمع الكلام اهلحقّ است آمده است كه مادر سلطان اسحاق دخترحسين بيگ كردستاني است. و ميدانيم كه لرستان در گذشته كردستان را هم شاملميشده است و به شخصي كه اهل كردستان هم باشد ميشود لرستاني گفت. قابل ذكراست كه در گذشته شهرنشيني كمتر رواج داشته است، مخصوصاً لرها به صورتعشاير كوچهاي متعددي داشتند ولي در عين حال محل تولد آنها جاي ثابتي بودهاست.
عاقبت بابا اسحاق
بابااسحاق پس از جنگ و درگيري آناطولي سرگذشت نامشخصي دارد زيرا درسال شايعه شد كه وي كشته شده است (سال 638 ه.ق 1240 م) چنانچه در تاريخمختصر آل سلجوق (تاريخ ابنبيبي) آمده است مشخص نشد كه وي كشته شدهاست. احتمالاً وي فرار كرده و به سوي غرب ايران آمده است زيرا بعضي از همفكرانوي يعني سيّد محمّد زاهد پير خضر شاهوي به همراه سيّد بابا علي همداني (پدربزرگ سلطان اسحاق) قبلاً همزمان با قيام وي در آناطولي از خراسان به غرب ايران وكوهپايههاي زاگرس آمده بودند. دكتر سعيد خان كردستاني چنانچه در مقالة خودآورده است، معتقد بوده كه سلطان اسحاق بعد از ايجاد فرقة اهل حق در غرب ايرانناگهان ناپديد شد و در آسياي ميانه تحت نام حاجي بكتاش ظاهر شد و شاه تركيه پيرواو شده و عقايد شاه توسط شيخ عوض گرديد و نهصد صومعه به افتخار او در تركيهساخت. كه هنوز هم باقي است.
ياران بابا الياس نيز پس از شكست قيام بابائيان آناطولي (و شايعة كشته شدنبابااسحاق) بدور حاجي بكتاش خليفة بابااسحاق و از دوستان باباالياس و پيروانابوالوفاي بغدادي جمع شدند و حاجي بكتاش طريقة بكتاشيه را بنياد نهاد.
توجه کپی کردن ونمایش مطلب مانع ندارد