از کتاب مردگان با  سخن می گویند(با تلخیص و اقتباس مختصر)

علامه طباطبایی ره  در نجف در محله افندی های نجف درس می خوانده که آنان از اشراف اهل

تسنن نجف بودند. زنی از این طایفه می میرد و دختر کوچک او خیلی گریه می کند .و تحمل

ندارد مادر دفن شود بطوری که می ترسندوخطر اندوه   بچه  را تهدید می کند

عاقبت تصمیم می گیرند که قسمتی از قبر را باز بگذارند و بقیه را بپوشانند.و بچه در کنار جنازه

مادر بماند تا هر گاه خسته شد بالا بیاید   یک وقت رفتند دیدند تمام موی سر بچه سفید شده است

 گفتند  چی شده  گفت دو فرشته امدند و اصول  توحید و نبوت را مادرم جواب داد و  اقایی امد که

علی بود و فرمود من امام این نیستم

فرشته ها گرزی زدند که قبر مادرم پر ازاتش شد و من از ترس موهایم چنین شد . علامه

طباطبایی می گوید طایفه افندی سنی نجف شیعه شدند.

 این اشعار از اینجا آوردم

http://mahdifatemah.blogfa.com

دلم اندوه بی اندازه کرده                         کتاب عشق را بی شیرازه کرده

الهی خیر نبینه ابن ملجم                           که داغ مادرم را تازه کرده

 

این هم از کتاب گل کعبه. محم کاظم نیکنام

شکر ایزد که من علی دارم                        بر سر سایه ی ولی دارم

چون رضای علی  رضای خداست              روز و شب ذکر یا علی دارم

پس از محمود تا صحرای محشر                نباشد رهبری همتای حیدر

دلی کز نور ایزد منجلی نیست              همان باشد که با مولا علی نیست

اگر دل با علی همراه باشد               درخشان تر زمهر و ماه باشد     

 

من علی را دوست دارم دائماْ                راه او باشد همیشه راه من

از دیگری

ای زاده کعبه دل داده ی کعبه              ای مست تمام عمر با باده ی کعبه

ای کاش تمام عمر ُذکرم یا علی بودی        بی عشق علی اعمال ُمسلم نبرد سودی